خرید بک لینک

هدیه تولدم از طرف حضرت آقا مبلغ زیادی شارژ هر دو شمارم بود.

گفت هرچی میخریدم شلوغ و پلوغ میکردی که اینو چیکار کنم.

شماره حساب هم نداشتم برات واریز کنم. دیدم بهترین راه شارژ گوشیته.

ازش تشکر کردم که توی این اوضاع تولدم رو یادش بود اما دیدنش حتی برای چند دقیقه برای من بهترین هدیه بود.

آخه گوشی که نه زنگ میخوره نه به کسی زنگ میزنم اینهمه شارژ میخواد چیکار؟ تازه اسمش گذاشته سورپرایز!


آخرش طاقت نیاوردم و بهش گفتم سورپرایز من دیدن تو بود.

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 15:36

توی اتوبوسم.

امروز آخرین روزکاریه. در حقیقت فقط واسه خداحافظی و بسته بندی هدایای عید دارم میرم.


دیشب با حضرت آقا تلفنی حرف زدم. برام گفت که چه مشکلی پیش اومده. واقعا متاسف شدم اما کاری از دستم بر نمی اومد.

خوشحالم که مشکلش ربطی به من نداشته.

الان بیشتر درک میکنم نبودنش رو.

دلم براش یه ذره شده.

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 14:38

دیشب میگفت دیگه نمیتونه. نمیشه. سخته براش.

گفتم چون از ته دلت نمیخوای.

اگه بخوای حتما میتونی فراموش کنی.

گفت نمیخوام. با دوست داشتنت حالم خوبه.

ازم میخواست بمونم.

گفتم من جایی نرفتم اما تویی که با دست پس میکنی و با پا پیش میکشی. من از این وضعیت خسته شدم.

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 22:22

بهش میگم: حس میکنم یه چیزی شده و به من نمیگی! 

میگه: حست درسته.

میگم: خب نمیخوای در موردش  حرف بزنی؟

میگه : دلم میخواد اما مفصله. برای گفتن یه دیدار لازمه. اما حتما بهت میگم.

میگم: خیر باشه. نکنه به خاطر من تو دردسر افتاده باشی؟

میگه: خیره. نگران نباش. ان شاالله برات میگم.



من حتی از کلماتی که مینویسه میفهمم یه چیزیش هست.

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 22:22

وقتایی که بهش میگفتم بالاخره دوست داشتنت تموم میشه، بالاخره خسته میشی، یه روز پشیمون میشی، یه روز دیگه نمیخوای باشم، بالاخره یه روزی کم میاری و میزاری میری....

میگفت: محال است، محال.

هرچی میگفتم فقط همینو در جوابم میگفت.

حالا امروز بعد از مدتها بی خبری بدون اینکه من چیزی گفته باشم یا اتفاقی افتاده باشه یهو پیام داد: محال است، محال! 

و من دقیقا معنیش رو فهمیدم.


برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 17:03

دروغ چرا بگم؟

اونقدر این هفته سرم شلوغ بوده و صبح که از خونه میومدم بیرون ، شب میرسیدم خونه و خسته بودم و شبا سرم به بالشت نرسیده خوابم میبرده که فقط یکبار به یادش افتادم و توی تلگرام بهش سر زدم ببینم کی آنلاین بوده. همین و همین!

اونم دیشب بود که سر راهم رفتم مسجد. وقتی جانماز کوچیک همراهم رو باز کردم چشمم به تسبیحی افتاد که برام از مشهد سوغاتی آورده بود. با دیدن تسبیح لبخند رضایتی زدم و تا تموم شدن اذون باهاش ذکر گفتم.

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 19:42

مربوط به اوایل آشناییمون میشه. یه چند روزی بود که از همه چی خسته شده بودم. کارای جداییم بد پیش میرفت. حرف و حدیث زیاد شده بود و هردم از اون باغ بری میرسید. توی کارم مونده بودم.نزدیکای ظهر بود بهش زنگ  زدم. تا باهاش حرف بزنم شاید یه کم حالم بهتر بشه.گفت فلان جاست و من که تقریبا نزدیک اونجا بودم رفتم پیشش.ماشینش توی پارکینگ بود اما هرچی بهش زنگ میزدم گوشیش خاموش بود. چند دقیقه ایی اون اطراف تاب خوردم. اما نیومد و هنوز گوشیش خاموش بود.از نگهبانی پرسیدم و نشونه هاش رو دادم که گفت رفته تو این ساختمون.اونقدر بی پناه و تنها بودم و هیچ چیز برام مهم نبود که همونجا تو پارکینگ کنار ماشینش رو زمین نشستم تا بیاد.باورتون نمیشه ۲ ساعت تموم اونجا نشسته بودم و هرکی رد میشد نگام میکرد اما برام هیچی مهم نبود. اون موقع هنوز حرف از علاقه نبود. فقط نیاز به کسی داشتم که منو بشنوه و بگه چیکار کنم.بعد از دو ساعت وقتی دیدمش زدم زیر گریه. کلی از دیدنم تعجب کرد. پرسید از کی اینجام. وقتی گفتم یه ربع بعد تماسمون! خیلی ناراحت شد و گفت نمیدونستم داری میای اینجا وگرنه میگفتم دارم میرم جلسه.خلاصه سوار ما

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: جمعه 6 اسفند 1395 ساعت: 12:33

بعد از پیشنهادم به حضرت آقا، یک شب باهم دعوا کردیم یعنی او دعوا نکرد من بیشتر داد و بیداد کردم در حقیقت صدایی از گلویم درنیامد فقط عصبانیتم را مینوشتم.

پیامها دریافت میشدند اما جوابی نمی آمد. از یه جایی دیگر پیامها هم دریافت نشدند تا فردا عصرش. اما بازهم جوابی نداشتند! 

دقیق نمیدانم چند روز از آن شبی که اعتراض کردم میگذرد اما دیگر خبری از او نیست.

برچسب: نویسنده: نیکی رحیمی تاريخ: جمعه 6 اسفند 1395 ساعت: 12:33

صفحه بندی